خرید بک لینک

درباره سایت

سی و سه

آخرین مطالب

امکانات وب

55

بلاخره کشف کردم دلیل عصبی بودنِ امروزم را... 25 آذر است، 25 آذر بود. توی آن زیرگذر، توی بارش برف و باران مخلوط، توی سرمای کشنده، روی پلی که از وسط دریاچه خوابیده زیر باران میگذشت، توی آن سرازیری، توی آن پرسش... 25 آذر بود!

+ تاريخ یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |


برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

56

تعجبم از آن کسیست که من را از روی نوشتههایم شناخته و برایم پیام گذاشته و بعد دوباره ادامه میدهد به خواندنم. این "من" چه دارد جز مُشتی تصویرهای از مُد افتاده؟ تو که دیگر من را شناختیاش، چرا وقتت را تلف میکنی پایِ اینها؟!

+ تاريخ یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |


برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

57

برایم یک پیام صوتی فرستاده بود از اتفاقی که افتاده. وقتی پیام را گوش دادم انگار دستی آمد و یقهام را گرفت و کشید توی تقویم، چندتایی سیلی خواباند توی گوشم و بعد آورد و تحویلِ امروزم داد... دنیا جای عجیبیست، خیلی عجیب...

+ تاريخ یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |


برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

58

باید بیشتر بنویسم، از همه چیز، به همان سبکی که مینوشتم، باید برگردم به خود، به خویشتنِ خویش... و آنوقت شاید سالها بعد چیزی داشته باشم برای تعریف کردن...

+ تاريخ دوشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |


برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

59 امروز را نشستهام توی خانه که این فصل آخر کتاب را تمام کنم، اما دریغ از نوشتن یک واژه. ذهنم قفل شده، قفلی که نه میدانم چیست و نه میدانم چطور میشود بازش کرد. قرار بود توی تابستان تمامش کنم که توی آن ماه آخر سیل آمد و من را با خودش برد. بعد عهد کردم با خودم که توی پائیز تمام شود که دو سه روز بیشتر ازش باقی نمانده، اما یک فصلِ کاملش را هنوز ننوشتهام... خیلی وقتها فکر میکنم مثل ترمز اضطراری قطار بود که ناگهان دستور توقف به آن هیکل آهنی شتابان میدهد و هم قطار و آدمها و داستانهایشان را به زحمت میاندازد و هم ریل را میساید. بله، تقریباً همینطور بود. دوباره حرکت میکند؟ قطار را میگویم. بله، شاید، نمیدانم، مهم است؟ + تاريخ دوشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |

برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

60 از همه جنبهها توی برهه حساسی هستم. توی آن لبه پرتگاه، توی آن حدّ نهایی. نمیدانم چه میخواهم و چه باید بکنم. دوباره آن حس قدیمی دو سه سال پیش آمده سراغم، همانکه توی دلم انداخته بود که یک روز صبح بلند شوم و بیهیچ چمدانی راه بیافتم و بروم. اینجا دیگر ریشهای ندارم، پدر و مادر برایم مهم بودند که این روزها خوشاند با نوهشان و آن کدورتها دیگر وجود ندارد. بنابراین دیگر نگرانشان نیستم که بخواهم برایشان بمانم. اینجا ریشهای نمانده برایم، چهار سال دکتریام را میتوانم توی یک چشم برهم زدن انصراف بدهم، حرفهام، پروژههایم، برنامهها و این سه چهارتا گروهی را که هدایتشان میکنم هم همینطور. از آدمها هم هیچ سهمی ندارم که نگرانِ به جای ماندنشان باشم... تنها نکته این است که خب بروم، به کجا و چطور و از همه مهمتر که چه کنم. توی وجودم هیچ نیست، ذرهای حس شوق، ذرهای حس عشق، ذرهای حس امید و از همه بدتر، ذرهای معنا و میدانی کجایش عجیب است؟ تقویم را ورق بزن به یک سال قبل همین موقع، همین روزها را میبینی که سرشار از معنا و شوق بودهام، سرشار از حسی که مرا میخوانده به کشف، سرشار از شهودی که جنسش با جنس این روزهایم همخوانی ندارد و آن روزها آنقدر دور است که واکنشم از دو حالت خارج نیست، یا فکر میکنم همه آن روزها را خواب دیدهام یا فکر میکنم این روزها را دارم

برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

61 اوضاع میز کارم توی خانه حسابی دیدنیست. یک لپتاپ روی میز، زیر لپتاپ پر است از فیشِ کارتهای بانکی که اینور و آنور کشیدهام و ته بلیطهای هواپیما، هفت هشت تا کتاب و سالنامه و دفتر یادداشت چیده شده روی هم در سمت راست لپتاپ، یک کازیه پر از کاغذ سمت چپِ پشت لپتاپ که یک سری سند مهم و یک کتاب چند صد دلاری و یک لپتاپِ نو هم همینطور روی هم ولو شدهاند روی کازیه، بسته توتون و پاکت خالی سیگار هم افتاده همینجا. کمی آنطرفتر چندتا فندک، فلشمموری، دو سه تا گوشی موبایل، یک مشت سیم شارژر و هندزفری، پاسپورتِ خاک گرفته و تا جایی که چشم کار میکند خودکار و قلم و رواننویس که پخش شدهاند اینور و آنور. با این اوصاف از اطراف میز ننویسم بهتر است... + تاريخ دوشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |

برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

62 دم غروب رفتیم و نشستیم توی کافهای حوالی بهجت آباد، او کافه را میشناخت و من هم بیشتر، سفارش دادیم، سیگاری روشن کردیم و توی دود خیره شدیم به هم. چیزهایی بود که باید تعریفشان میکردم، میخواستم به اشتراکشان بگذارم با آدمی که هنوز توی این خرابآباد فکرش کار میکند. سیگار پشت سیگار، گاهگاهی نگاههای خالیِ من به میزی که در طبقه پایین توی تیررس نگهش داشته بودم و داستانی که گفته شد. سبک گفتنم خیلی بابِ میلم نبود، اما فکر کنم آن چیزی را که باید منتقل میکردم، گفتم. حالا حداقل توضیحی هست برای بعداً، برای زمانی که شاید نباشم و نیاز به توضیح خیلی چیزها باشد... + تاريخ دوشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |

برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

24 ساکتم، عصبیام، نمیتوانم آرام بگیرم. تعجبی هم ندارد، بلاخره امشب ماه کامل است. دارم فکر میکنم به فردا یا به فرداها. بیشتر از آنکه نگران مدرک دکتری و فلان گزارش کاری باشم، ذهنم معطوف به زندگی شخصی و احوالاتم است. به اینکه حالا ن. را میتوانم با خیال راحت به عنوان دوست صمیمیام بدانم. به اینکه خیلی مانده تا پ. و بیست و چهارم. به اینکه حالا با مخمصه ش. چه کنم. به اینکه باید برای غ. هدیه کوچکی بخرم و چطور به دستش برسانم... اینجا توی تاریکی و توی سی سالگی نشستهام و دارم آدمها را میشمارم و سعی میکنم حواسم به همهشان باشد، هرچقدر دور یا نزدیک... + تاريخ یکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |

برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 20:06

25 قبول دارم که کار ناشیانهای بود، اما نه میخواستم شماره غ. را بگیرم و نه میخواستم شماره آن که بسته را گرفت بگیرم، حتی نامش را هم نپرسیدم. توی آن سرما حسابی بدنم کرخت شده بود و داشتم به این فکر میکردم که اگر زودتر به نتیجهای نرسم، حسابی دچار دردسر میشوم. تنها نکته منفی این بود که دست کردم توی جیبم و کارتی را درآوردم که از قضا آدرس و تلفن شرکت رویاش نوشته شده و اینطوری میشود حتی تا پشت میزِ من هم دنبالم را گرفت. بعدش هم توی سرازیریِ ولنجک راه افتادم و سیگاری روشن کردم که حداقل من را تا نزدیکترین جایی که بشود تاکسی گرفت، سرپا نگه دارد... این تصویر ده سال بعد کجای زندگیام خواهد بود؟ نمیدانم، بیشتر بستگی دارد به نتیجهاش که برسد به دستش یا نرسد. اگر برسد آنوقت دهسال بعد از آنجا که رد شوم، به جای لبخندی که ناشی از حماقتم است، لبخندی میزنم ناشی از اینکه اینجا کسی را میشناختم، چندتا تصویر مشترکِ محدود داشتم با او و توی شبِ سردی که ماه کامل بود، وقت گذاشته بودم برای رساندن آن بسته و همین! + رسید! + تاريخ یکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |

برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 20:06

26 گاهی وقتها فکر میکنم دیگر ویرانتر از این امکان ندارد و بعد از دو-سه شب میبینم که نه، این ویرانی درست مثل یک مشت کوچک برف غلت میخورد و توی هر قدمی که جلو میرود، بزرگتر و بزرگتر میشود. میبینم دنیا دارد به رنجهایم سود انباشته میدهد و چقدر گاهی در برابر این حجم رنجها بیدفاع میشوم. شدهام جزئی از افسانههای یونانی، اسب تروایی که میفرستندش توی قلعه و بعد به مدد همان اسبِ چوبی تمام آن دژ و بارو را تسخیر میکنند. جایی در را به اشتباه یا از روی فراموشی باز گذاشتهام و تروا را پذیرفتهام و حالا، رنج دارد شمشیر میکشد بر صورتِ دژ بیدفاع... + تاريخ یکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |

برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 20:06

27 دارم فکر میکنم با این همه داستان چه باید کرد، چطور و پیشِ چه کسی میشود بازگویشان کرد؟ آخر میدانی چیست، داستانها تا وقتی توی ذهن خودت بمانند، ارزشی ندارند. دقیقاً از جایی جذاب میشود که داستانهایت را بگویی و برای من با این همه داستان چقدر سخت است این سکوتی که مبتلایش هستم، اما خب قصد شکستنش را هم ندارم. برای آدمی مثل من که ذاتاً داستانپرداز است و توی ذهنش و کنار هر خیابانی از این شهر هزار هزار تصویر ساخته، سخت است که همهشان را نگه دارد توی سینهاش، درد دارد اصلاً. مگر سر جمع سینهام چقدر جا دارد و خودم چقدر جان دارم برای کشیدن این داستانها به دنبال خودم؟ اما خب میدانی چیست، زندگی من حاصلجمع تکههاییست که هرکدامشان گره خوردهاند به یک داستان خاص. آنچه مرا ساخته، تجربه زیسته همین تصویرهای منقوش روی تکههای جانم است و البته، این همه من است و من این همه نیست!... + تاريخ سه شنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |

برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 20:06

29 توی ذهنم مدام قطعه پیانویی پخش میشود که اندوهی عمیق پشت هر کدام از نتهایش است. تاریخ 16 آذر 96 است، تنهایم. از صبح تا همین چند دقیقه پیش داشتم ترجمه کتابی را بازخوانی میکردم که از انتشارات برایم فرستادهاند، از سیصد و خوردهای صفحه صد تایش باقی مانده. حوصلهام سرجایش نیست. قدری به سهشنبهای که گذشت فکر کردم و اینکه باید چه کنم در مواجهههای بعدی، نتیجهای نداشت. شدهام آدم دست و پا بستهای که دلبسته هیچ نیست و همین هم دلهرهآور است، دلبستگی که نداشته باشی ممکن است به هر چیزی تن بدهی تا از این تهوع همیشگی خلاص شوی و این دلهرهآور است، دلهرهآور است... + تاريخ پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |

برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 20:06

30 ن. خیلی چیزها را از من میداند، خودم میگویم برایش. میگویم که بلاخره یک نفر توی دنیا خبری داشته باشد و اگر هر اتفاقی افتاد، توضیحی امانت پیش او باشد برای دیگران... میداند که به چه فکر کردهام، اما شاید نمیداند این تهوع هر روزه را، نمیتوانم این یکی را شرح بدهم، یک جور حس درونیست، از آن حسهایی که باید چشیده باشی وگرنه درکش به این سادگی نیست... + تاريخ پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |

برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 20:06

31 راستش را بخواهی دارم خودم را به زور میکِشم اینور و آنور. نقاب یک آدم معمولی را میزنم و هر روز میدوم، دوره دکتریام را میگذرانم، پروژههای مشاوره را جلو میبرم، توی دانشگاه درس میدهم، روی توسعه کانال وقت میگذارم، متن کتابم را مینویسم، روی ایدههای کسبوکار گروه کار میکنم، مقاله مینویسم... اما همه اینها را با همین حال خراب و به زور انجام میدهم. شب که میرسد مچاله میشوم توی خودم، توی روزهای هفته سراغم را میگیرند چون کاری هست که "من" باید انجام بدهد و در مقابل، آخر هفتهها همه گوشههای زندگیام رنگ دنیای مردهها را میگیرد. دارم خودم را به هزار زور میکِشم، راستش قدری هم بریدهام، اینکه همینقدر زندهام به لطف ن. است که با همه مشغلههای زندگیِ خودش پایش را فراتر از دنیای کاریِ آن بیرون گذاشته و حداقل حالم را میپرسد... فردا چه دارد برایم؟ نمیدانم. دنیا جای غریبیست، واقعا غریب. توی این سالها خیلی چیزها بوده که انتظارش را نداشتهام، خیلی وقتها دنیا کارتی را رو کرده برایم که توی خواب هم تصورش را نمیکردم. فکرش را که میکنم میبینم با آنچه پشت سر گذاشتهام، نمیشود حتی یک قدم جلوتر را حدس زد. فکرش را که میکنم میبینم اینجا که ایستادهام، بخشیاش را از سالها قبل تصور کرده بودم. یادت هست؟ چهار-پنج سال پیش دنبال این روزها بودم، حالا رسیدم به

برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 20:06

32

اوضاع درهم و برهمی شده، زندگیام را میگویم. توی این عصر جمعهای به هر جایش که فکر میکنم میبینم درهم و برهم است. گرفتار داستانهای عجیبی شدهام که نمیدانم تهشان به چه میرسد. این وسط ماندهام هاج و واج که حرکت بعدی مهرههایم توی صفحه شطرنج این زندگی چه باشد...

+ تاريخ جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۶ساعت نويسنده من |


برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 20:06

33 یکی از آن اتفاقات جالب درباره من این است که همیشه وقتی دامنه یک رابطه از مسائل غیرشخصی کشیده میشود توی زندگی شخصیام، از همان دقیقه اول همه را متعجب میکند. خب من هیچوقت اصراری ندارم همه آنچه هستم را توی جمعهای حرفهای مثل محل کار یا دانشگاه یا توی جلسهها نمایش بدهم. معمولاً توی اینجور جمعها آدمها سعی میکنند چیزی از خودشان ارائه دهند و تواناییها و داشتههایشان را به رخ بکشند، اما من برعکسِ همه ساکت هستم، نگاه میکنم، تحلیل میکنم و سکوت میکنم. بعضی وقتها میشود که شخصی توی آن جمع من را بشناسد و بعد متعجب از نوع رفتارم، به بخشی از "داشته"های من اشاره کند، اما خودم ساکتم و لبخند میزنم... سهشنبه عصر که پای یکی از رابطهها به دایره زندگی شخصیام باز شد، چشمان تعجبزده ش. را دیدم که نگاه میکرد به من. باور نمیکرد بعضی چیزها را و من هم ابداً سعی نکردم برای اثبات کردنشان، گفتم و گذشتم. سیگار سوم را که بین حرفهایم آتش زده بودم، پاکت را برداشت و گذاشت آن طرف میز و گفت "اصلا به تو و ظاهرت نمیآید، فکر میکردم همیشه فقط درس خواندهای". و خب همین بزرگترین دلیل زندگی خالی از آدمِ من است، همیشه از دور فکر میکنند شخص نچسبی باشم و همین مانع میشود، خودم هم که اساساً رغبتی نشان نمیدهم برای تغییر این تصویر و نتیجه همین است، سیسال سن و تعدادی کم

برچسب: نویسنده: کاوه رحمانی تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 20:06

صفحه بندی